عشق اروپايي

نميتوانم
و نخواهم توانست
نه، نمیتوانم که تو را کمتر دوست بدارم
همانگونه که پروانه گل را
و آنگونه که جامه،شاخه گل زینتی را
او عشقام را چون غباری میانگارد
آرزوهایم ازدسترفته
و باورهایم آشفته: بهمانند یهودیانِ سرگردانم
کیست که این مسیر را رقم میزند- و چرا؟
اکنون بالهایم را برهممیزنم
-بی هیچ هدفی
هنوز چالاکند و سریع...........

اینجا در كنار ِتو قلب من سرشار آرامش است
و انديشههایم به خنکای باران میماند.
مینشینم و میگذارم تا زمان چون برق
از برابر ِشیشهی پنجره بگذرد،
و دستان من را به تو برساند،نازنینم...
اینک انگار در اسپانیا هستم.