قسمت اول
عشق برای آن که محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد.
عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب میشوند.
مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است یگانه مفهومی از عشق است که امروز ما می شناسیم چون همه چیز در جامعه ما مانع از آن است که عشق، انتخابی آزاد شود.
نمی دانم
چیزی میان ما گم شد
که هرگز
آن را نیافتیم
پس مرا فراموش کن
مثل مرد قصه های مادر بزرگ
که وجود نداشت
اما برای زنش
گوزن شکار می کرد.
من و تو
تا بوزم بوزانمت
برقصم برقصانمت
در را خواهم گشود
و پرده را خواهم کشید
- خواهمت داشت به دامنم
تا منم !
موجاموج
پریساپری!
تا بوزی بوازنی ام
برقصی برقصانی ام
در را خواهی بست
و پرده را خواهی کشید
- خواهی ام داشت به جادویی
تا تویی !
نسیمانسیم !
پریشاپریش!

هنوز ما را اهلیت گفت نیست،
کاشکی اهلیت شنودن بودی.
تمام گفتن میباید و تمام شنودن!
بر دلها مُهر است و بر زبانها مُهر است،
و بر گوشها مُهر است.
اندکی پرتو میزند؛ اگر شکر کند افزون کند.

بیکمالی اوج است
چنین بود که می بایست ویران ساخت، ویران ساخت، ویران ساخت
چنین بود که رستگاری تنها به این بها بدست آید.
ویرانسازی سیمای برهنهای که در مرمر قوام می گیرد
چکشکاری هر شکلی، هر جمالی.
دوست داشتن کمال، زیرا که آستانهی ورود است
اما نفی آن به محض شناسایی، فراموش کردنش به محض میرائی،
بیکمالی اوج است.
صدای ما را خیر
کسی نمی شنود
کسی نخواهد شنید
آنقدر نشنیدند که گاهی
فکر می کنم زیر آسمان خدا
کسی کر نیست
مائیم که خفه خون گرفته ایم:
تندیس های بی آزاری، زیر باران
در یک میدان قدیمی
و صدایمان التماس مادران پلازا است
که فقط کبوتران را دورمان جمع می کند.
یک شیشه ی ضد گلوله
مابین تازه عروس و شوهرش
دو صندلی اسقاط
و دو گوشی سیاه تلفن
لیز و سرد
مثل دو ماهی مرده،
دل تنگت حالا
هر چه می خواهد بگو!
نه
تنابنده ای نمی شنود
no one، no body، no soul
صدایی که پوست است و استخوان
و خارج نشده از دهان
یک گله شعار و کلمات قصار
از رویش می گذرند
و بر سرش انگار یک کامیون آجر فشاری
خالی کرده باشند.
گر چه با این شیوه جای آشتی نگذاشتی
دوستت دارم به صلح و جنگ و قهر و آشتی
فاصله از هر گره کوتاه خواهد شد اگر
قهر هم با تو خوش است اما برای آشتی
با که خواهی باز کرد این در که بر من بسته ای؟
بر که خواهی بست دل را چون ز من برداشتی
تو همان بودی که می پنداشتم می خواستم
گر چه شاید من نبودم آن که می پنداشتی
آه می بخشی که چند در گمانت داشتم
من نبودم آن که چشم دل به راهش داشتی
من بدم آری تو اما خرمنت توفان مباد
کاشکی زآن باد بدبینی که در خود کاشتی
کوهواری باید اکنون بوده باشد در دلت
بسکه غم بر رنج و حسرت بر ملال انباشتی
بسکه چشمانت فریبت داد و وهمت راه زد
بلکه گاهی چشمه ای را هم سراب انگاشتی
قبله دیگر کن گشایش شاید از این سوست. عشق!
ای که جز نفرت نماز دیگری نگزاشتی