تبليغاتX
یک روز یک متن
 

 

 

آن چه گفته‌اند که عاشق در مقام فراق خوشتر از آن که در مقام وصال راستست زیرا که در فراق امید وصالست و در وصال بیم هجر، اما با درد فراق ساختن و خود را به خود برانداختن از دید امتناع وصول بود و این از تفرقه خالی نیست زیرا که در درد انیّت این باقی بود و در وصول بهوّیت او در باقی بود: 

او را که بقای او بباقی باشد

بر گوی ز بندگی چه باقی باشد

هشیار چگونه گردد از مستی عشق

چون پادشهش به ذات ساقی باشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:57 توسط NimaPazooki |

 

 

وقتی که من بچه بودم،

پرواز یک بادبادک

می‌بردت از بام ‌های سحرخیزی پلک

تا

نارنجزاران خورشید

آه،

آن فاصله های کوتاه.

وقتی که من بچه بودم،

خوبی زنی بود

که بوی سیگار می‌داد،

و اشک های درشتش

از پشت آن عینک ذره‌ بینی

با صوت قرآن می‌آمیخت.

وقتی که من بچه بودم،

آب و زمین و هوا بیشتر بود،

و جیرجیرک

شب‌ها

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می‌خواند.

وقتی که من بچه بودم،

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت

سرشار باشد.

وقتی که من بچه بودم،

زور خدا بیشتر بود.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

وقتی که من بچه بودم

غم بود،

           اما

کم بود. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:33 توسط NimaPazooki |

 

 

 

وقتی همه چیز گفته می شود

و به انجام می رسد

عشق و وضعیت هوا

تنها چیزهایی هستند که هرگز نمی توان از آن ها مطمئن بود!

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:23 توسط NimaPazooki |

 

  نوشتن

 

لبخند های بی شمار

در حال جویدن تنباکو

و جدا کردن مو

منتظرند

تا زخم من

نوشتن آغاز کند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 1:15 توسط NimaPazooki |