عشق اروپايي

نميتوانم
و نخواهم توانست
نه، نمیتوانم که تو را کمتر دوست بدارم
همانگونه که پروانه گل را
و آنگونه که جامه،شاخه گل زینتی را
او عشقام را چون غباری میانگارد
آرزوهایم ازدسترفته
و باورهایم آشفته: بهمانند یهودیانِ سرگردانم
کیست که این مسیر را رقم میزند- و چرا؟
اکنون بالهایم را برهممیزنم
-بی هیچ هدفی
هنوز چالاکند و سریع...........

اینجا در كنار ِتو قلب من سرشار آرامش است
و انديشههایم به خنکای باران میماند.
مینشینم و میگذارم تا زمان چون برق
از برابر ِشیشهی پنجره بگذرد،
و دستان من را به تو برساند،نازنینم...
اینک انگار در اسپانیا هستم.

۱- علت و معلول
بهنرین معمولاً به دست خودش میمیرد
او فقط دور میشود و بس
و کسانی که از پس ِ او میمانند
هرگز درست نمیفهمند
که چرا دیگران از آنها گریزاناند
۲- مهربان باش!
همیشه از ما خواستهاند
که نظر دیگران را درک کنیم
مهم نیست تا چه اندازه
قدیمی
احمقانه یا
نفرتانگیزاند.
افسوس برای مردگان
![]()
فارغ از هر خاطره و آرزویی،
مجرد و بیکران، نزدیک به آینده،
انسانی که مرده، دیگر انسانی که مرده نیست او فقط یک مرده است.
مانند خداوند رمزآلودی که
هر آنچه میشود از او گفت باید که انکار شود
او که مرده با همه چیز بیگانه است بهجز با فقدان و فنا
و ما هر دری را به رویش میبندیم
و نمیپذیریمش بهاندازهی رنگی یا هجایی:
اینجا همچون چاردیواریست که چشمهایش فراتر را نمیبیند
آنجا چون پیادهروییست که چشم به راه رویاهای خویش است
او قادر است همانچیزی را بیاندیشد
که ما در اندیشهی آنیم.
ما به دزدانی میمانیم که غنائم شب و روز را میان خود تقسیم کردهاند.

من کیم؟
شاید شاعرم
نه مطمئن نیستم
قلم روح من، جز این کلمهی عجیب، چیزی نمینویسد:
« دیوانگی»
پس شاید نقاشم
نه، این هم نیستم
تخته شستی روح من، جز یک رنگ ندارد:
« شوریدگی»
پس لاید نوازندهام
اینهم، نه!
بر شستیهای پیانو روح من، جز یک نت نیست:
« دلبستگی»
پس چیم من؟
ذرهبینی بر دلم مینهم
تا به مردم نشانش دهم
کیم من؟
ــــ دلقک روح خودم!